سعدى

75

بوستان ( فارسى )

جوانى بدانگى كرم كرده بود * تمناى پيرى برآورده بود 1600 بجرمى گرفت آسمان ناگهش * فرستاد سلطان بكشتن گهش تكاپوى تركان و غوغاى « 1 » عام * تماشاكنان بر در و كوى و بام چو ديد اندر آشوب درويش پير * جوان را بدست خلايق اسير دلش بر جوانمرد مسكين بخست * كه بارى دل آورده بودش بدست برآورد زارى كه سلطان بمرد * جهان ماند و خوى پسنديده برد 1605 بهم بر همى سود دست دريغ * شنيدند تركان آهخته تيغ بفرياد از ايشان برآمد خروش * تپانچه‌زنان بر سر و روى و دوش پياده بسر تا در بارگاه * دويدند و بر تخت ديدند شاه جوان از ميان رفت و بردند پير * به گردن بر تخت سلطان اسير بهولش بپرسيد و هيبت نمود * كه مرگ منت خواستن بر چه بود ؟ 1610 چو نيكست خوى من و راستى * بد مردم آخر چرا خواستى ؟ برآورد پير دلاور زبان * كه اى حلقه در گوش حكمت جهان بقول دروغى كه سلطان بمرد * نمردىّ و ، بيچاره‌اى جان ببرد ملك زين حكايت چنان برشكفت * كه چيزش « 2 » ببخشود و چيزى نگفت و زين جانب افتان و خيزان جوان * هميرفت بىچاره هر سو دوان 1615 يكى گفتش از چارسوى قصاص * چه كردى كه آمد بجانت خلاص ؟ بگوشش فرو گفت كاى هوشمند * بجانى و دانگى رهيدم ز بند يكى تخم در خاك از آن مينهد * كه روز فروماندگى بر دهد جوى بازدارد بلايى درشت * عصايى شنيدى كه عوجى بكشت حديث « 3 » درست آخر از مصطفى است * كه بخشايش و خير دفع بلاست 1620 عدو را نبينى درين بقعه پاى * كه بو بكر سعدست كشور خداى بگير اى جهانى به روى تو شاد * جهانى ، كه شادى به روى تو باد كس از كس بدور تو بارى نبرد * گلى در چمن جور خارى نبرد تويى سايهء لطف حق بر زمين * پيمبر صفت رحمة العالمين ترا قدر اگر كس نداند چه غم * شب قدر را مىندانند هم

--> ( 1 ) . غوغا و . ( 2 ) . جرمش . ( 3 ) . حديثى .